تبليغاتX
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

مکتب عریان- میثم سلیمی
آنسوی پرده ها
 کار عریان

باران زمين را به جرم نمي دانم چه شلاق مي زند

باد و اسما ن با سينه اي اتش گرفته بر سر زمين وساكنانش فرياد ميزنند.

مرد عينك دودي اش را بر مي دارد

بوي تن  دختري گل الودكه به پاكي اسمان است

دماغم را تازه ترمي كندو

گوش هاي غبار گرفته ام را با ترانه هاي زلالش گوش تكاني

باران چقدر سپيد موهايش را زيباتر ميكند

-‏كاش تن باران خورده ات را بوسه اي ببخشم

تمام مونولوگ هاي من همين است

بي هيچ ديالوگي از اين تنديس جان گرفته در من

ميدان غريب وطن را به سوي جاده ي بي انتهاي پشت تنديس  

ترك مي كنم.

كاش زودتر پاكي تنديس را مي ديدم تا يك نفس انسان را دوست مي داشتم

-اهواز ساعت ... حركت

-تهران ساعت ... حركت

-شمال ساعت... حركت

به صحرا رفتم برهوت بود

           چون انسان نبود

به جنگل امدم برهوت شد

                   چون انسان بود

اتوبوس مردم خوابيده را فيلم مي گذارد

(روستا

انسان هاي گريزان از جنايت دروغ

مي خواهند دور ازانسان، انسان بسازد  روستا به زودي مي ايد)

كنار جاده تا چشم مي بيند نه درختي و نه كوهي

-اقا بفرماييد

-اب ميوه هاي نه طبيعي داخل ماشين در مسافرت هميشه مي چسبد مخصوصآ اگر پرتقال باشد.

(ساعت ها گذشت )

جايي كه دشمن سنگ ايينه نبايد

خنجر  اگر  باريد  بي كينه  نيايد

-اقا كجا ميريد؟

باران قطع شده و تنديس خيس درآغوش آفتاب خوابيده است.

مرد عينك دودي اش را مي زند و  كاغذ هاي خيس وسياهش را در جيبش مي گذارد و پشت به تنديس رو به شهر ميرود.

|+| نوشته شده توسط یار دبستانی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا